يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد بره خونه
زن مسنی رو ديد که ماشين مرسدسش پنچر شده بود.
اون زن خیلی ترسيده بود و بيرون توی سرما منتظر کمک ایستاده بود
مرد با دیدن این صحنه ماشینش رو یه گوشه ای پاک کرد و پیاده شد و گفت:
سلام خانم ، من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم.
زن گفت: من از سن لوئيز ميام و مجبور شدم که از اينجا رد بشم
ماشينهای زیادی از کنارم بی تفاوت رد شدن
و اين واقعا لطف شما بود که ایستادید تا به من کمک کنید...
وقتی که اون مرد لاستيک رو عوض کرد و آماده رفتن شد
زن پرسيد : من چقدر بايد به شما بپردازم؟
و او به زن چنين گفت:
شما هيچ بدهی به من نداريد
چون من هم یک روز در چنین شرايطی بوده ام
و یک نفر به من کمک کرد همانطور که من به شما کمک کردم
اگر شما واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی ، بايد همین کار رو انجام بدی
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه...
و بعد از گفتن این حرفها خداحافظی کرد و رفت.
چند مايل جلوتر ، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره
و بعد به راهش ادامه بده ، ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره
که هشت ماهه باردار بود و از خستگی روی پاهاش بند نبود.
او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتی که پول میزش رو حساب کرد و پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره
زن از در بيرون رفته بود و بر روی دستمال سفره یک يادداشت باقی گذاشته بود.
اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود وقتی که نوشته زن رو می خوند:
شما هيچ بدهی به من نداريد
چون من هم یک روز در چنین شرايطی بوده ام
و یک نفر به من کمک کرد همانطور که من به شما کمک کردم
اگر شما واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی ، بايد همین کار رو انجام بدی
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه...
اون شب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت
مدام به اون پول و يادداشت اون زن فکر می کرد
و وقتی که شوهرش اومد خونه با خوشحالی بهش گفت:
خداروشکر جو...
همه چيز داره درست ميشه...
-------------------------------------
به راستی که قدیمی ها خیلی زیبا گفته اند که
از هر دست بدی ، از همون دست پس می گیری...

