تبليغاتX
ارمغان خلیج فارس - نارسیس

نارسیس (نرگس) جوان زيبایی بود كه هر روز می رفت تا زيبايی خود را در درياچه ای تماشا كند. چنان شيفته ی خود می شد كه روزی به درون درياچه افتاد و غرق شد.
در جايی كه به آب افتاد گلی روييد كه نارسیس ( نرگس ) ناميده شد. وقتی نارسیس مرد، اوريادها – الهه های جنگل – به كنار درياچه آمدند و دیدند كه درياچه ی آب شيرين به كوزه اي سرشار از اشك هاي شور تبدیل شده. اوريادها پرسيدند: چرا مي گريي؟ دریاچه گفت: براي نارسیس  می گريم. اورياد ها گفتند: آه شگفت آور نيست كه براي نارسیس می گريی و ادامه دادند هر چه بود با آن كه همه ی ما همواره در جنگل در پی او می شتافتيم تنها تو فرصت داشتی از نزديك زيبايی اش را تماشا كنی.

درياچه پرسيد: مگر نارسیس زيبا بود؟  اوريادها شگفت زده پاسخ دادند: كی می تواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند؟ هرچه بود هر روز در كنار تو می نشست. درياچه مدتی ساكت ماند  و سرانجام گفت: من برای نارسیس  می گريم اما هرگز زيبايی او را ندیده بودم.! براي نارسیس مي گريم چون هر بار که  به رويم خم می شد تا خود را در من ببیند، من می توانستم در چشمانش بازتاب زيبايی خود را ببينم.

نوشته شده توسط علی.م در جمعه 31 خرداد1387 ساعت 0:43 | لینک ثابت |
 
offshore