روزي شيوانا به عيادت يكي از دوستانش كه بيمار بود رفت و جوياي حال او شد. فرزندان بيمار گفتند كه طبق تجويز طبيب او بايد هر روز يك ظرف جوشانده تلخ به همراه چندين شربت شيرين بخورد و او هميشه با شربت شيرين شروع مي كند و بعد وقتي نوبت جوشانده تلخ مي رسد آنقدر تاخير مي كند كه وقت دارو مي گذردو تازه هنگام نوشيدن هم بخش زيادي از آن را پس مي زند. به همين خاطر چند هفته است كه بيماري اش خوب نشده است.
شيوانا تبسمي كرد و نظر دوستش را در اين مورد پرسيد. دوستش گفت: «شربتي كه اين ها مي گويند خودش به تلخي زهر است و تصور كن كه جوشانده چقدر مي تواند تلخ باشد. نوشيدن اين جوشانده ها هر روز براي من مايه عذاب شده و طبيب هم اصرار دارد كه درمان من در اين جوشانده ها نهفته است. به نظر تو چه كنم؟!»
شيوانا سري تكان داد و گفت: «هميشه صبح كه از خواب برمي خيزي، فرقي نمي كند كه بيمار باشي يا سالم! ابتدا كار هاي آن روز را بر طبق اولويت و سختي دسته بندي كن وهميشه سعي كن سخت ترين كار را اول انجام دهي. به اين ترتيب ديگر بار سنگيني آن را تمام روز با خودت حمل نمي كني!»

