روزي شيوانا از كنار مزرعه اي مي گذشت. زن و مرد حواني را ديد كه به زحمت در حال كشت و زرع هستند. مرد به محض ديدن شيوانا به سوي او دويد و در حالي كه زنش او را همراهي مي كرد، هراسان گفت: «استاد! تمام اميد من و خانواده ام به نتيجه اين كشت و زرع است. اگر آفتي بيايد يا اتفاق ناگواري بيفتد شايد چند ماه آينده تمام چيزي را كه داريم از دست بدهيم و به فقر و تنگدستي بيفتيم. ما را راهنمايي كن تا از اين نگراني بيرون بياييم.»
شيوانا نگاهي به زن و مرد جوان انداخت و گفت:.....
ادامه مطلب
روزي برادر مجرد پيش خود انديشيد: اين منصفانه نيست كه ....
ادامه مطلب
در حالي كه خشكسالي پيشرفت مي كرد و به نظر مي رسيد كه هميشگي خواهد بود، تعدادي از كشاورزان آمريكاي شمالي نسبت به آينده خود نااميد بودند. باران نه تنها براي محصولات بلكه براي زنده نگه داشتن مردم شهر نيز حياتي بود. زماني كه مشكل وخيم تر شد، كليساي محل درگير موضوع شد. آنها تصميم گرفتند دعا كنند و از خدا بخواهند كه باران ببارد.
همه مردم در كليسا جمع شدند و .....
ادامه مطلب

