در اولين جلسه دانشگاه استاد خودش را معرفی نمود و از دانشجویان خواست كه كسی را بيابند كه تا به حال با او آشنا نشده اند ، دختر جوان برای نگاه كردن به اطراف ايستاد ، در آن هنگام دستی به آرامی شانهاش را لمس نمود، برگشت و خانم مسن كوچكی را ديد كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش میداد، به او نگاه میكرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است ......
با تشکر از وبلاگ کادینوس
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی.م در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 19:1 | لینک ثابت |
پدر و پسری در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآی ی ی))!! صدايی از دور دست آمد: ((آآآآی ی ی))!!!
پسر با كنجكاوی فرياد زد: ......
ادامه مطلب
پسر با كنجكاوی فرياد زد: ......
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت 12:30 | لینک ثابت |

