روزی مردی فقیر، روستای خود را به قصد دیدن پادشاه ترک گفت و روزها و شب ها در صحرا و کوهستان راه پیمود تا سر انجام به قصر پادشاه رسید. ملازمان دربار که حال نزار مرد را دیدند ....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی.م در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 0:32 | لینک ثابت |
در اولين جلسه دانشگاه استاد خودش را معرفی نمود و از دانشجویان خواست كه كسی را بيابند كه تا به حال با او آشنا نشده اند ، دختر جوان برای نگاه كردن به اطراف ايستاد ، در آن هنگام دستی به آرامی شانهاش را لمس نمود، برگشت و خانم مسن كوچكی را ديد كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بیعيب او را نمايش میداد، به او نگاه میكرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است ......
با تشکر از وبلاگ کادینوس
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی.م در جمعه 20 اردیبهشت1387 ساعت 19:1 | لینک ثابت |
پدر و پسری در كوه قدم می زدند كه ناگهان پای پسر به سنگی گير كرد و به زمين افتاد و داد كشيد: (( آآآآی ی ی))!! صدايی از دور دست آمد: ((آآآآی ی ی))!!!
پسر با كنجكاوی فرياد زد: ......
ادامه مطلب
پسر با كنجكاوی فرياد زد: ......
ادامه مطلب
نوشته شده توسط علی.م در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 ساعت 12:30 | لینک ثابت |

